سفارش تبلیغ
صبا ویژن


ثانیه ها

 

تو ایستاده ای که تماشا کنی شکستن مرا
و بخندی به حصارهایی که
ناتوانم کرده اند
خراشیده اند غرور سرکشم را
و درونم
درون ناآرام و ملتهبم
زجه می زند برای گریه کردن
و اشک ریختن
و من نمی گذارم
نمی گذارم
و هرروز
هرروز تکرار می شود داستان من و تو
هر روز...
در انتظار شکستنم ایستاده ای
تماشا می کنی بال زدنهای بیهوده روح خسته ام را
ولی من شبیه مرغان دریایی
پرواز را در بلندی ها آموخته ام
و در پستی ها به فراموشی سپرده ام
صعود کرده ام
تا سقوط کنم!
تو بایست و تماشا کن صعود مرا
سقوط مرا
برای یکبار هم که شده حق با تو بود:
در سرزمینی که ساقه هایش در برابر باد
بجای ایستادن و شکستن خم می شوند
این شکستن من است که دیدنی است!


نوشته شده در چهارشنبه 86/11/10ساعت 2:23 صبح توسط ساناز نظرات ( ) | |

 

باورم نمی شود هنوز
خیره می شوم به جاده
که دوردست ها در پیچ و خم های بی شمارش
گم شده اند
و پشت سرم گذشته بی هیچ ردپایی
گذشته است!
و جای قدمهایم
مثل جای پای پرنده های گرسنه در برف
بوی اعتراض می دهد
جای قدمهایم
مثل قطره های اشک
خشک شده اند روی صورت بیروح جاده
جای قدمهایم...
کاش باران ببارد
برف ببارد
پر کند جای قدمهای غم انگیزم را
محو شان کند
تا فراموش کنم که چقدر
به اندازه تمام سالهایی که سپری کرده ام
خسته ام

نوشته شده در چهارشنبه 86/11/10ساعت 2:21 صبح توسط ساناز نظرات ( ) | |

 

یک روز می بوسمت !
یک روز که باران می بارد،
یک روز که چترمان دو نفره شده
یک روز که همه جا حسابی خیس خیس است ،
یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ شده ،
ارامتر از هر چه تصورش کنی ،
اهسته می بوسمت....!!!


نوشته شده در چهارشنبه 86/11/10ساعت 2:15 صبح توسط ساناز نظرات ( ) | |

 

خوابیدم
و خواب دیدم پروانه ای هستم
اکنون که بیدار شده ام نمی دانم آیا
انسانی هستم که خواب دیده پروانه شده
یا پروانه ای هستم که خواب انسان بودن را دیده است؟!


ولی من خوابیدم
و خواب دیدم تمام شهر می خندد
خواب دیدم دستم دراز شد به اندازه سقف آسمان
و یک بغل ستاره برایم چید
و خواب دیدم باران می بارد روی افکارم
و خط خطی های گره خورده ذهنم را می شوید به آرامی
و من می دوم میان تپه ها
می غلتم روی چمن های خیس
و مثل یک وحشی واقعی
شادی کنان جیغ می کشم!!!
من همه را خواب دیدم
همه را
و پاک کردم تمام غم های خشک شده در قلب هایشان را
رنج حک شده در چشمهایشان را
روی دستهایشان را
و مثل قصه ها که مردمان شاد تا ابد زندگی می کنند
تمام خنده ها را ابدی کردم
چه خوابی!

و من هیچ غصه نمی خورم
اگر به بهای واقعی شدن خوابهایم
پروانه ای باشم که خواب انسان بودن را
حتی برای یک شب
دیده است!

نوشته شده در چهارشنبه 86/11/10ساعت 2:14 صبح توسط ساناز نظرات ( ) | |

 

گم شده ام
گم شده ام و حتی نمی دانم چه زمانی
حتی نمی دانم کجا!
آیا گم شدن همین است؟
چرا مثل قصه ها نیست؟
چرا در میان سایه هایی ناشناخته دست و پا نمی زنم؟
و تمام کسانی را که در خیابان از کنارم می گذرند می شناسم؟
گم شده ام و هنوز هیچکس سراغی از من نگرفته است
و کسی دلش نگرفته برای نبودنم
آیا نمی خوانند از چشمانم غم این گمگشتگی را؟
نمی خوانند؟؟؟
پیدایم کن
دلم گرفته بود آن روز که گم کردم این راه آشنا را
و ذهن خسته ام از تکرار ها فرسوده بود
منگ بود
و گم کرد مرا میان این هجوم سرد ناامیدی
که می وزد از لای این دیوارها
و من گم شده ام اما هنوز
دلتنگم برای خانه
برای تو
برای آن خیابان پر از چهره های آشنا
پیدایم کن


نوشته شده در چهارشنبه 86/11/10ساعت 2:11 صبح توسط ساناز نظرات ( ) | |

<   <<   6   7   8   9   10   >>   >

انجمن گفتگوی وبلاگنویسان ایران